بخار داغ چای اش را تماشا می کردم و او با ارامشی وصف ناشدنی به دشت ؛ ناگاه پروانه ای به روی قوری نشست خواستم بگیرمش اما چابک تر از من بود و گریخت، با همان فکر کودکانه ام پرسیدم : استاد پروانه ها هم می خوابند . لبخندی محو بر صورت اش نشست با همان ارامش قدری چای نوشید و گفت : اگر عاشق ها بخوابند .
