گفت توبه کن
گفتم ز چه؟
گفت ز انچه اینگونه ساخته تورا
گفتم ان چیست؟
گفت همان است که سوزاند دامنت را
گفتم از چه بی او خواهم دامنم را ؟
گفت همان است که برد از دلت یاد زمان را
گفتم بی او چه خواهم جور زمان را ؟
گفت همان است که با او ندانی در کجایی
با او ندانی از کجایی
باا او ندانی بر کجایی
گفتم بی او چه خواهم کون و مکان را
گفت همان است که رسوا کند انجه هستی
گفتم بی او ... . من از او لبریزم
گفت ....
گفتم خاموش شو که ندانی کسیت .
گفت تو بگو تا بدانم
گفتم
دامن بسوزان
ببر از دل یاد زمان را
از یاد ببر کون و مکان را
رسوا کن خود وقت سحر بردر مسجد دل و اهسته به فریاد بگو
رندم و مستم من نه انم که تو پنداری هستم
و در اخر برو و جای گزین گوشه میخانه و وقت سحر از یاد ببر سجده به محراب خدا خانه
که تو از دوش به میخانه نکردی هیچ جز راز و نیاز با رب میخانه
و در اخر توبه کن ز انچه که هستی زانچه که کردی
به خدا گر تو توانستی من هم بتوانم
